تبليغاتX
only 4 u - پادشاه و باغ

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف گیاهان و درختان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت.در بازگشت،او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.اما با دیدن آنجا سر جایش خشک شد.تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود،کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است.درخت به او پاسخ داد:"من به درخت سیب نگاه کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت،اما او نیز خشک شده بود...پادشاه علت را پرسید و درخت سیب چنین پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود،وقتی که علت آن پرسیده شد،او چنین پاسخ داد:"من حسرت در خت افرا را خوردم،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم.پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم.همین که این فکر به ذهنم خطور کرد،شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.او از گل علت شادابی اش را جویا شد.گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم،و از لطافت و خوشبویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم،اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد،با خودم گفتم:"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند،قدرتمند و عاقل است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد حتما این کار را می کرد.بنابراین اگر او مرا پرورش داده است،حتما می خواست که من وجود داشته باشم.بنابراین از این لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم."



سلام دوستان گلم.امیدوارم حالتون خوب باشه و از خوندن این داستان لذت برده باشید...
دوستتون دارم...یا حق«عاطی»
--------------------

با شما دوستان:

براش بنويس دوستت دارم ، آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته به اين سادگيها پاک شدني نيست ... گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس ..
نویسنده:دوست گلم آقا
سعید...
----------

چشم ها غرق تماشا ، که نيامد عباس...

نگران بر لب دريا ، که نيامد عباس...

اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ي تلخ...

خسته از ديدن صحرا که ، نيامد عباس...

کودکان منتظر او که مگر بر گردد...

آه از اين شوق تماشا ، که نيامد عباس؟!...

بانگي از دور که در حنجره زخمي دارد...

مي کند فاش سخن را : که نيامد عباس...

کودکي از دل خيمه ، به پدر مي گويد :

تو نديديش ؟ بگو ، يا که نيامد عباس!...

***
بايد امشب بروم .
بايد امشب چمداني را
كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم .
كه درختان حماسي پيداست .
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هايم كو ؟

***
آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!

نویسنده:دوست گلم
دادا جون...

----------
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم...
نویسنده:دوست عزیزم
غزال خانم...

----------
عشق نمي پرسدکه تو کي هستي فقط ميگه که تو مال مني، عشق نمي پرسد اهل کجايي فقط
ميگه که تو قلب من زندگي ميکني، عشق نميپرسد که چکار ميکني فقط ميگه که باعث ميشي
قلب من به ضربان بيفته، غشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط ميگه که هميشه با مني،
عشق نميپرسد دوستم داري فقط ميگه که دوستت دارم...
نویسنده:دوست گلم آقا
احسان ...

----------
گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره...

گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره...

فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي...

دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي...

پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي...

تو دل ما زياده........ عاشق راستي راستي...

کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه...

دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه...

اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون...

فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون...

حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي...

قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي...
نویسنده:دوست گلم
جواد
 آقا...

----------
اي معلم دشت سرخ عاطفه
با تو مي شد غنچه ها را ناز كرد
با تو مي شد.............
نویسنده: دوست عزیزم
بهار عشق(چکاوک)
 ...

----------
نشود فاش کسی آ،چه میان منو توست...
تا اشارات نظر نامه رسان منو توست...
گوش کن با زبان خاموش سخن می گویم...
پاسخم گو به نگاهی که زبان منو توست...
نویسنده: دوست مهربونم
برنای دل پیر 
...

----------
مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است ...
دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....
مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم....
دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شوند دردهایش را.....
درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد....
دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ....
مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ....
احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است....
دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است....
لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد وآن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم....
کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش احساس تنهایی نمیکردم....
نویسنده: دوست مهربونم آقا
مهدی 
...

----------
مال من ، فقط مال من است

حاضر به تقسیم آن با هیچ کس نیستم

گنجشک‌ها با هم دعوا می‌کنند.

***
کافی است

کوری دستت را بگیرد

روزهای مانده‌ات را حدس می‌زند.

***
کسی فریاد کشید

همه جا تاریک است

و در درون سرش، به در و دیوار

می‌خورد.

***
بر غبار

غبار میفزا

کفش‌هایت را بیرون اتاق درآر.

***
سهل است مردن

بیشتر دوست دارم

مثل درخت پیر شوم.

***
زمان را کول می‌کنم

تا بهتر

راه بروم.

-----
آغوش, واژه، تهی می شود
وقتی عشق می ميرد،

وقتی
دامان, بهار را
آتش می گيرد،

وقتی آغوش, تو تهی می شود
از محبت

وقتی آب می شکند
و دستان, تو خُشک می شوند
چون آه،

وقتی آن ....
آوخ آن.

نویسنده:دوست مهربونم
پریسا 
خانم...

----------
خدايا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا : انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد “ شبه آدم هاي اندك” را متوجه شوم, چه, دوست تر ميدارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
نویسنده دوست گلم
رهگذر...

----------
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق...
نویسنده دوست گلم
آرش 
خان...



بابا گل کاشتین...فکر نمیکردم اینقدر زیاد باشه...
ممنونم...
یا حق...«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در پنجشنبه 1385/12/03ساعت 19:28 توسط .:. raha .:.