تبليغاتX
only 4 u - ''سال نو مبارک''

               

عشق و زمان...

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي،پولداري،عشق،دانائي، صبر،غم، ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت:"هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد. زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت. اگر بمانيد غرق مي شويد".تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود. اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:"ثروتمندي عزيز به من كمك كن..." ثروتمندي گفت:"متاسفم ،قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست." عشق رو به غرور كرد و گفت:"مرا نجات مي دهي؟"
غرور پاسخ داد:"هرگز، تو خيسي و مرا خيس ميكني..."
عشق رو به غم كرد و گفت:"اي دوست عزيز مرا نجات بده..."
اما غم گفت:"متاسفم دوست خوبم،من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم.بلكه خودم احتياج به كمك دارم."
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند.ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست...از دور شهوت را ديد و به او گفت:"آيا به من كمك ميكني؟"

شهوت پاسخ داد:"البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد." عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت:"خدايا مرا نجات بده ..." ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد،و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.عشق برخواست.به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم.شجاعت هم كه قايقش از من دور بود، نمي توانست براي نجات تو بيايد. تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم. ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟"
دانائي گفت:" او زمان بود ". عشق با تعجب گفت:" زمان ؟؟؟!!!"

 دانائي لبخندي زد وپاسخ داد:" بله،چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند..."


ارزش ها

روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای زیبا رسید و آن را از زیر خاک در آورد.مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود،برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید.آنها از هم جدا شدند.
هنگامی که مرد با پولش به طرف خانه حرکت می کرد،با خود گفت:"چه قدر این پول به درد زندگی می خورد؟چطور یکی دلش می آید برای یک سنگ بی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروارها خاک خوابیده،این همه پول را از دست بدهد؟"
و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه می کرد و با خود می گفت:"چقدر زیبا! چقدر زنده! این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته.چطور ممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟"



حرف های قشنگ شما دوستان:

يک نفر دلش شکسته بود...
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود...
منتتظر،ولي دعاي او
دير کرده بود...
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چار راه آسمان...
پشت يک چراغ قرمز شلوغ
گير کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست...
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت
*
روي هيچ چيز و هيچ جا...
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد...
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد...
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

نویسنده: دوست گلم
دادا ...
----------

فراموشي مي آيد
مثل همين پاييز با ابر هاي سهمگينش.
ديروز,برگ خشكي ديدم
كه نمي دانست از كدام درخت جدا شده!

بيا عبور كن از اين پل تماشايي
ببين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ناگفته ميماند ولی معنای انسان
تاريخ را وقتی وقاحت مينويسد
دنيای ما درد است و اين دنيای بی درد
غم های کوچک را مصيبت مينويسد
بر شيشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهايت مينويسد
در فصل زرد عشق،پاييز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت مينويسد

-----
روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها ، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ

نویسنده: دوست گلم
پریسا خانم...
----------

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...

نویسنده: دوست عزیزم
احسان ...
----------

در هیاهو و زرق و برق سکه ها و اسکناسهای کاغذی بازار که نسل پوچ را یادآوری می کند چقدر سریع پیامبر امت خود را حتی فراموش نموده ایم و دل در گرو عشق مادی نهاده ایم.
امروز براستی رو شهادت رسول محبت حضرت محمد(ص) و سبط گرامی او کریم اهل بیت اما حسن (ع) است!! بازار معاملات که اینگونه تعریف نمی کند.

نویسنده: دوست عزیزم
احمد فیاض ...

----------
یک گل می تواند رویایی را زنده کند .
یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد.
یک ترانه می تواند لحظه را به آتش بکشد .
یک پرنده می تواند منادی بهار باشد .
یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد .
یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد.
یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد.
یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد.
یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد .
یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند .
یک شمع تاریکی را دور می کند .
یک خنده افسردگی را از بین می برد .
یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد.
یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد.
یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما افزایش پیدا کند.
یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد.
یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود.
یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد.
یک زندگی می تواند متفاوت باشد.
این به شما بستگی دارد.
هرگز فراموش نکنید که شما چقدر مهم هستید.

نویسنده:دوست گلم رهگذر ...



از نظرای قشنگتون واقعا ممنونم.سال نو رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم همتون سلامت و موفق باشید.و به تمامی آرزوهاتون برسید.قربون همتون.
دوستتون دارم...یا حق«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 20:7 توسط .:. raha .:.