تبليغاتX
only 4 u - زندگی زیباست...

عکس برداری فرشته ها

عکس برداری فرشته ها!

دختری کوچک که خانه شان در بیرون شهر قرار داشت،مجبور بود که هر روز برای رفتن به مدرسه مسیری طولانی را پیاده طی کند.یک روز صبح هوا ابری بود.دختر کوچک طبق معمول هر روز،برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شد.هنوز چند دقیقه ای از رفتن دخترک نگذشته بود که ناگهان بادی شدید شروع به وزیدن کرد و ابرهای سیاهی آسمان را پوشاندند.صدای رعد مهیبی به گوش رسید.مادر دختر که نگران فرزندش شده بود،با خود فکر کرد که حتما دختر کوچکش از صدای رعد و برق دچار وحشت شده است،دچار اضطراب شدیدی شد،چرا که فکر کرد که ممکن است صاعقه ای به دخترش اصابت کند.بنابراین خیلی سریع از خانه خارج شد و سوار اتومبیلش شد تا خودش را به دخترش برساند.در طی مسیر هوا بدتر و بدتر شد،و آذر خش هایی پشت سرهم در آسمان ظاهر می شدند و پشت سر آنها صدای مهیبی به گوش می رسید.ناگهان زن از دور دخترش را دید،با خوشحالی بر سرعت اتومبیل افزود.وقتی نزدیک تر شد،متوجه شد هر بار که آذرخشی آسمان را روشن می کند،کودک می ایستد و به آسمان رو می کند و لبخند می زند.مادر با نگرانی اتومبیل را متوقف و از آن خارج شد و خودش را به دخترش رساند و علت این کارش را از او پرسید.کودک پاسخ داد:" لبخند می زنم!مگر نمی دانی که فرشته ها دارند آن بالا از من عکس می گیرند؟"


 نظرات قشنگ شما دوستان:

شبي خوابيده بودم زار و تنها
دلم پر بود از غم هاي دنيا
به ناگه داد قلب من درامد
شبانه کاسه صبرش سر امد
بنا بگذاشت بر ناساز گاري
شروع بنمود قليم بي قراري

بگفتا او که من ديگر بريدم
به يکدم رنگ ارامش نديدم
تو مي وابي ريلکس و شاد شنگول
به فکر من نئي اي مرد گاگول
ولي من مثل يک حيوان حمال
هميشه زنده و پر کار و فعال
هم اينک مي کنم تعطيل کارم

گذارم بر زمين اين کار و بارم
نمي خواهم که ديگر هي کنم کار
تو هم دست از سر اين قلب بردار
به سيگار و نمک کرديم نابود
ندانستي حيات از کار من بود
تو با من مي کني رفتار سگ را

منم گيرم هم اينک راه رگ را
بگفتم که گناه من چه بوده
همه ازدست حرص وغصه بوده
گراني و تورم هوش من برد
قبوض مختلف روح من افسرد
زبس که من شنيدم حرف يا مفت
اجل بر حال من افسوس مي گفت
به دل دارم فغان و داد و فرياد
رفيقانم مرا بردند از ياد
ز وقتي دوستان حالم بديدند
به يک ان جملگي از من پريدند
من از تهديد تو هرگز نترسم
چو بيدم که از اين طوفان نلرزم
کنون من در جهان کاري ندارم
به زنده بودن اصراري ندارم
تو هم ديگر نزن اي قلب فاني
مرا راحت کن از اين زندگاني.......

دوست مهربونم
دادا (البته ایشون نظرای قشنگه دیگه هم داده بودن)
-----


ما را چشم زده بودند

دستی برایمان اسپندی دود نکرد
قانون اول نیوتن سیب را ترکاند در من
پاهایم را روی خاطرات مانده دراز می کنم
این جاده ی بی سر و ته از بازوی کدام آفتاب بیرون پرید؟
که سنت ها در دست های من افتاد
نسخه ای بنویس برای انداختن ها
جا مانده ام از بالا بود هر چه نمک
چیزی از قلم افتاد
او که راهش کج شد
قضیه ای برای چشمهایم بگو
و هذیانی برای دستهایی که می رفت
زیرنویس این شعر
همسایه ی دیوار به دیوار خانه ای ای کور است
من به کجای این آدمهای بی درک وصلم؟
از هبوط هر چه گناه گذشتم
از اول تا آخر خاک را که بگردی
شیطان مقوله ی همیشه ی زندگی...
روزی من سردر گم میان این دستهای غربتی

و فردایی که پشت پایم...
انداختم
.

دوست عزیزم احمد فیاض .
----------

دلم آكنده از ترشرويي انسانهائيست كه از ذات « من » نفرتشان

مي آيد ! اين همه كينه و خشم ... اين همه انتقام و زهر پاشيدن به

كام اين « من » من براي چيست ؟ زندگي ساده تر از اين

حرفهاست ! .... دلم آب مي شود ... مايوس مي شود از ملال
! ....
ملال سركش ... ملال انفعالي ... يا ملال حزن انگيز .... همگي

شيوه هايي انتقامجويانه است .. گاه از خود ... گاه از ديگران . دل

چنين كينه ورز را نبينم كه اسير زنجيز جهالت ، زهر به حلقوم يك

آگاهي و بينش مي خواهد ؟ نمي دانم چرا « من » جهل خويش را

ناديده گرفتم و از غار خود به زمين انسانهاي كينه ورز سقوط

نمودم .. غار من موسيقيش گوشنواز است ... تنها اگر بودم اسير

لبخندهاي بيمارگونه نبودم ... بيماري جهل ... حسادت ... خشم
...
نفرت ... انتقام .... دلم آتش گرفته است... بگذاريد از اينجا سفر

كنم .... زمين جاي پاي « من » نبود
....

دوست عزیزم پریسا خانم
.
----------

آری من همانم که به او میگویند دیوانه .... به او میگویند آواره
....
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ، با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم.... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟ این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده
...

دوست عزیزم آقا مهدی 
.
----------

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

میرفت باز در دل دریا بجستجو
در آبهای تیره’ اعماق خفته بود
یک مشت آرزو ..!

دوست عزیزم برنای دل پیر 
.
----------

چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن.... ولي در گوشه اي آرام نشستن .... به رسم دوستي دستي فشردن.... ولي با هر سخن قلبي شکستن.... براي ديگران چون کوه بودن.... ولي در چشم خود آرام شکستن
....

دوست مهربونم عاطفه خانم
.


 سلام عزیزان.خوبین؟؟؟؟ من که خیلی خوبم.آخه امتحاناتم تمام شد.
وقتی اومدم نظرات رو دیدم خیلی کیف کردم.دستتون درد نکنه.ممنونم که به یاد من بودین.
امیدوارم از این داستان هم لذت برده باشید
.
خیلی دوستتون دارم
...
موفق باشید...مواظب خودتون باشید
...
یا حق «عاطی
»




لينك ثابت خط خطی شده در چهارشنبه 1386/03/23ساعت 22:44 توسط .:. raha .:.